کبک یا ققنوس
از زندگی به همین دو انگشت تار
و همان دو دانگ آواز
در گوشه ی اصفهان
خشنود بودی
و هر که نداند ، من می دانم
همان که بایست بود بودی
منوچهر را همیشه دوست داشتی
بی این که بدانی
چهره ی اوج ایرج و
فره فر فریدون
داشت
و نه خود را
که تنها منوچهر خشنود بودی
و همان که بایست بود بودی
با رؤیایی چنان لطیف
که نه چهره داشت و
نه سایه
و همیشه ، فردات
به سراغ
می آمد
ققنوس عاشق آتش
در خلوت نیلوفر آبی
که جز علی ت
هم صحبت نبود
با آرزوی صحبت دایی
که مگر ناگاه
از راه در رسد
و به زبان دری ت
رندانه سخن گوید
تا باز کبکی شوی
که صدای قهقهه ات
دره های جهان را
ب
ل
ر
ز
ا
ن
د
کبکی ولی از همه ی چشم ها نهان
که تنها مات
من و علی بنگریم
دریغا منوچهر
خراب خنده و خکستر
که رؤیای همیشه اش
خرام مرگ است
و خود نمی دانست
کبک خشنود دائی
و ققنوس خرسند علی
که تنها به همان دو انگشت تار
و همان دو دانگ آواز خشنود بود
و تا بود همان که بایست بود بود
|