|
|
سرخ و سیاه
دریغا که آخر
رفتی و به حضور نگفتی
یا دیدی و به غرور نشینیدی
که برخاستن تو و من
همان نشستن من و تو بود
من و تو
که هرگزا
ما نشدیم
و اگر شدیم
چنانکه باید گویا نشدیم
شاعر در خیال ملال
که نه سیب ات نصیب افتاد
و نه حبیبن ات
که جوانان ماه ، همه بر جایگاه او
در آبی ، خاکستری ، سیاه
رشک می برند
کتابی که زودا خاکستری و آبی ش
سرخ شد
و شد
سرخ و سیاه
بانوی دیروز و امروز
لاله ی خشرو و خوشبوت
که دیگرش هرگز ! نخواهی دید
و نخواهی شنید
نه رو ش را
نه بو ش را
لاله ی داغدار
که ماه و مهرخانه ی تو بود
با دو ستاره ی شب و روزش
که بهترین غزل بهترین ترانه ی تو بود
|