سرگردان 2
تابستان 73
از درختستان دارآباد که رفتم
باد
شاخه ها را نمی رقصاند می لرزاند
و بیش از همه
دو دوست بلند قد دوقلو را
دو گیاه هم - اندام
که شبگاه
کلاه ماه
بر سر داشتند
روزهای خاکستری و آبی
و شبهای سرمه ای و سیاه
در بام و شام تراس
تا آنگاه که احساس کردم گیلاس ها برق می زنند
و تبم بریده است
هوای تار
در درگاه باران
و مهریک گریان ، مهریک نومید
تا اکنون که دو سال از آن هوای سنگین می گذرد
تابستان 75
در آخرین عصر تراس
بی درخت گیلاس
که در سفر پیش بریده شده است
روز بارانی
و چشم و چشم
در بدرقه ی درختستان
تا پیشواز کرجی ها
در کنار بید آن سوتر که با نسیم
گیسو
بر خاک
می کشد
عبور قافله از تهران خیس
و نگاه سرگردان از فاصله ی دور
به دو رفیق دوقلو
که دم به دم کوچک و کوچک تر می شوند
|