محمد حقوقی


از کلاه فرنگی

چشم انداز چار پنجره
از دنج ترین جای جهان
و پنکه ی سه پره از سقف
آ
و
ی
خ
ت
ه
در کلبه ی شرجی هشتپر
نگاه ابریم
و دست های ابریشمیش ، که شیشه ی مات را زلال می کند
من و زنم با کلاه شش ترک
همان روز آغاز بود که جای بادبزن را یافتیم
در درگاه پنجره ی دوم
کنار گلدان شش برک
گاهی که پوستمان از آمدن نسیم گفت
و هوا ، به هوای دل ما گیسو افشاند
" گفتید فردا را آفتابی دوست دارید یا ... "
" آفتبی ! "
" نه ... ابری !
پریماه گفت
با نگاه به چتر بسته ی گوشه ی " مهتابی "
و آنگاه که برای نسیم ، کلاه از سر برگرفت
ما در دنج ترین جای جهان
در کلاه ی فرنگی هشتپر
در زیر پنکه ی رویایی ماه ، که در تنهایی گاهگاه
چرخباد کابوسی فردا می شود
دردا ...!
آه ... زنی که نوازشگاه که نوازشگر منی
در دنج ترین جای جهان
 

 

بالای صفحه | زندگی نامه