از دست های آبی
در کرانه یخاکستری مات
جز پر هیب دست های آبی تو نیست
تاریک
از بدرقه ی اندوه نازیبام
از پلک هام
پیاده
می شوم
اینجا کنار دریچه های ارغوانی
که دیگر بار
باز شده اند
زلال صاف ، با شیشه های شفاف
رو به مهتاب جاده ی سرمه ای
که تا صبح شانه های تو
از میان درختان ابریشم می گذرد
تو با دست های آبیت
در مهتابیم
نازکا نسیم !
که تنها از توست و با تو
که خوش دارم
گفت :
در غربت می زیستم برای مرگ
و در وطنم می میرم برای زندگی
برای تو
اینجا که همیشه اندوهم زیباست
|