هنگام هنگامه
از تاریکی و کابوس
به روشنایی و رؤیام
تو بردی
با کبریت احمر باستانی
"راستانی" ! که دست جادو
در آستین توست ؟
تو !
با نفس مسیح
و خرد جالینوس
فانوسبان راستین
که راه تو ، راست
از تاریکی و کابوس
به روشنی و رؤیاست
آه ... چه هنگامه ای
چه نوشخوابی بود
هنگام رقص سرانگشت های تو
بر دریچه های بسته
که اندک اندک
رو به نسیم و نفس
باز می شدند
باز ... با آوازی در حریر هوا
که جز با خاطره ی دستان تو
تحریری نداشت
|