|
|
شادمانگی
تا مگر به دیگر سو
راه برد
به دیگر پهلو
درغلتید
از شمد سیاه
تا شمد سپید
همچنان با پاینقش یکنواخت اندوه
که همیشه در خواب اش پیداست
شاعر بلند گیسو ...
اما انگار صبح
صبح دیگری ست
و نسیمی دیگر از بیدزار می گذرد
روزی نو
و روزی تو
که زودا به مژده ی آمدن او
کلاه از سر بر خواهی داشت
|