|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
خاک و خاک وخاک دود ودود ودود
در یاد من
چو می خلد ایام کودکی
نا گه بلور اشک
در چشمهای غمزده ام برق می زند
چون مادری که یاد ز مرگ پسر کند
بی اختیار می شوم و آه میکشم
آهی ضعیف و دور
گویی که آه را ز دل چاه میکشم
می ایدم به یاد
آن روزگار بی غمی و شادکامگی
تهران پر ز خاطره ی نیم قرن پیش
تهران پاک و خلوت و آرام و پر سکوت
تهران تابناک
تهران خوب و پاک
میایدم که در موسم بهار
بر عرشه مناره و گلدسته های شهر
بس لک لک سپید
با بانگ خود نقاره ی نوروز می زدند
تنگ دل غروب
آواز و نغمه های هماهنگ سار ها
با حالت فراز و فرودی که داشتند
زیر حباب سرخ شفق دلپذیر بود
وان بانگ شادشان به زمان حضیض و اوج
در گوش کودکانه ی ما بی نظیر بود
تنگ دل غروب
از نور موج گستر خورشید سرخ فام
در متن آسمان
هر پاره ابر از دم یاقوتی شفق
گویی بسان پنبه ای آتش گرفته بود
در برکه های آب
یا همچو برف در دل پیمانه ی شراب
درآسمان سبز
نقشی بدیع داشت
ابر سپید و نور طلا رنگ آفتاب
در دیده ی خیال
همچون حباب بارفتن بود آسمان
خورشید هم چراغ طلا بود در حباب
تنگ دل غروب
یعنی به حکم سابقه تنگ کلاغ پر
آن دم که ما ز مدرسه می آمدیم شاد
هنگ کلاغ همره آن قار قار
از صد گاه و دامنه ی کوهپایه ها
می آمدند بال زنان با شکوه و نظم
بر شاخه های کاج و سپیدار و نارون
آرام میشدند
کم کم که سرخی شفق از شهر می گریخت
همخوابگان شام سیه فام میشدند
شبها ستارگان سپید و درشت و پاک
چون سکه های نقره درخشان و پر فروغ
در پرنیان سرمه یی آسمان صاف
بودند شبچراغ همه ساکنان خاک
یا چون اقاتقیا که فشاندند بر چمن
دلخواه و دلپذیر و صفا بخش و تابناک
هر لحظه یک شهاب شتابنده می کشید
خطی ز نور بر ورق سبز آسمان
گویی که ماهیان سبکپوی پر شتاب
از شوق می دوند به دریای بیکران
در نیمه های شب
یک سو شکوه زمزمه و بانگ مرغ حق
سوی دگر ترنم بلبل میان باغ
تا لحظه ی فلق
هنگام بامداد
در پرتو طلایی خورشید پر فروغ
در نیلگون پرند دلاویز آسمان
هر لحظه می چکید
رنگ طلا به بال سپید کبوتران
آن زرد و آن سپید چنان بود کز هنر
آب طلا به نقره زند دست زرگران
آوای دلربای پرستو به هر هار
بانگ سرور بود
در آشیان چلچله هل زیر سقف ها
هنگام دانه دادن مادر به جوجه ها
غوغا و شور بود
در آسمان صاف
گاهی ز لکه ابر سپیدی شتابناک
می ریخت خرده شیشه ی باران به روی خاک
در پشت قطره قطره ی باران شعاع مهر
می تافت بر فضا
ناگه به چشم ما
رنگین کمان آبی و زرد و سپید و سرخ
بر آسمان سربی خوشرنگ می نشست
در عهد کودکی
هر خانه یی به دامن البرز راه داشت
البرز سر بلند در آن جامه ی سپید
بس با شکوه بود
از بام خانه های گلی پیش چشم ما
آبی آسمان و سپیدی کوه بود
ای وای وای دریغ
از دود بی امان و هیاهوی بیشمار
لک لک گریخت تا دل صحرای بی نشان
کوچید پر شتاب بسوی کویر دور
وین نغمه ساز شهر فروماند از سرود
گویی که بر مناره و گلدسته ها ی شهر
جنبنده ای نبود
ساران دلفریب
از شهر دود روی نهادند در گریز
اینک نه سار هست و نه اوج است و نه فرود
بس سالها گذشت و ندیدم یک زمان
رنگین کمان به پهنه ی نیلین آسمان
هر جا که بگذری
خاک است و خاک و خاک
هر سو که بنگری
دود است و دود و دود
دیگر کبوتران سپیدی در اوج نیست
هر جا پرنده بود از آسمان گریخت
در آشیان غنود
دیگر در آسمان اثر از رنگ نیل کو ؟
شاید ستاره مرد
یا آنکه دست دیو هر جا ستاره بود
ازآسمان ربود
دیگر نوای بلبل و آوای مرغ حق
خاموش شد به باغ
دیگر کسی پرنده و آوای بلبلی نه دید و نه شنود
ر نگاه ما گل رنگین کمان ندید
این کودکان ما
هرگز به یک بهار
رنگین کمان و جلوه ی آن را ندیده اند
لک لک کجاست ؟ چلچله کو ؟ مرغ حق چه شد ؟
شاید که نیست چلچله یا هر چه بود مرد
یا این پرنده سوی سماوات پر گشود
گویی بهار و باغ و شبان ستاره ریز
در شهر ما نبود
هر جا که بگذری
خاک است و خاک و خاک
هر سو بنگری
دود است و دود و دود
|