آوای آزاد »  شاعران » مهدی سهیلی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

شوق گمنامی

پیر خود را پخته می دانستم اما خام بود
آنکه را آزاد می خواندم اسیر دام بود
بح و شام بی خدایان رنگ آرامش نداشت
کی دلی دیدی که بی یاد خدا آرام بود
نقش پیروزی به بال کوشش ما بسته است
زیر پای سعی انسان هر سمندی رام بود
خرمن گل میرود برباد از آغوش نسیم
هرکه یغما کرد مال خلق را نکام بود
خاطر آسوده را در کلبه ی درویش جوی
آنکه جم شد صد هزارش سنگ غم بر جام بود
ای مسافر کاروان مرگ را چاووش نیست
سنگ هر گوری که دیدی لوحی از پیغام بود
هر طرف گسترده بینم سفره ی انعام دوست
در جهان نهادم پای بارعام بود
نقش پیری را به آب و رنگها نتوان زدود
 در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود
شوق گمنامی به سر دارم ولی دیرست دیر
کانچه سنگ ننگ بر جانم رسید از نام بود
من ز هر ایین گلی چیدم ولی بویی نداشت
دیدم آخر باغ عطر افشان من اسلام بود
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009