آوای آزاد »  شاعران » مهدی سهیلی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ سوار

خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد
گل بود و ای عجب که به فصل بهار مرد
در های و هوی عمر سر خود به سنگ زد
غرنده رود بود و چنا ن آبشار مرد
پا در رکاب کرد و به صحرای مرگ تاخت
نا گه خبر رسید دریغا سوار مرد
روشن ستاره بود و شب افروز خانه یی
دردا که آن ستاره ی شب های تار مرد
چشمش به راه بود که مادر ز ره رسد
اما دریغ و درد که در انتظار مرد
 تابید چون ستاره و درکام ابر رفت
خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009