|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
مرگ سوار
خندید چون شکوفه و بر شاخسار
مرد
گل بود و ای عجب که به فصل بهار مرد
در های و هوی عمر سر خود به سنگ زد
غرنده رود بود و چنا ن آبشار مرد
پا در رکاب کرد و به صحرای مرگ تاخت
نا گه خبر رسید دریغا سوار مرد
روشن ستاره بود و شب افروز خانه یی
دردا که آن ستاره ی شب های تار مرد
چشمش به راه بود که مادر ز ره رسد
اما دریغ و درد که در انتظار مرد
تابید چون ستاره و درکام ابر رفت
خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد
|