آوای آزاد »  شاعران » مهدی سهیلی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سینه ی مرداب

بنازم چشم آن عاشق که مست خواب نیست
جان فدای آن دل روشن که در وی تاب نیست
نقش زیبای جوانی را شبی دیدم به خواب
از غم او دیگرم در چشم گریان خواب نیست
 آن شبی کز ماه و اختر بزم گیتی روشنست
دیده را بر هم منه هر شب مهتاب نیست
تا که سنگ قتنه می بارد ز سقف آسمان
هیچ کنجی امن تر از خلوت احباب نیست
پا بنه بر موج و از هنگامه ی طوفان نترس
دل به دریا زن صدف در سینه ی مرداب نیست
از کتاب آفرینش عمر ما یک باب بود
لیک فصل خاطر آسوده در این باب نیست
مردمان بسیار دیدم مردمی کمیاب بود
ور نه شیطان سیرت آدم نما کمیاب نیست
پیر ما می گفت دریاها فزون از خاک ماست
 از چه میگویی که نقش زندگی بر آب نیست
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009