مهدی سهیلی


خط امان

راز دل خود با همه مردم نتوان گفت
باید که ز بیگانه نهان کرد و نهان گفت
 در پرده عجب مطرب زیرک به نوا خواند
آن قصه که با جمع پریشان نتوان گفت
دستی به گریبان زد و افسانه ی بیداد
 با مویه به صد شور و نوا جامه دران گفت
 با زمزمه ها قصه ی عمرر گذران را
در اینه ی دیده ی من آب روان گفت
گل خنده زند لیک پریشان رود از باغ
رازیست که در گوش دلم بادی خزان گفت
احوال بهاران و غم مهلت گل را
نرگس به چمن گفت ولیکن نگران گفت
جان بر سر روشنگری بزم کسان کن
 کاین پند مرا شمع فروزان به زبان گفت
بر دختر رز بنگر و مست از می حق باش
 این طرفه سخن با دل من شاخ رزان گفت
ما رهرو اقلیم خداییم و غمی نیست
زان یاوه که تر دامن آلوده دهان گفت
شد جان و دلم تشنه ی پیغام محمد
 کو رمز شرف را به جهان از دل و جان گفت
ای گمشده اقلیم خداوند نقطه ی امن است
 کاین دایره را مرشد ما خط امان گفت
 

 

بالای صفحه