بی توشه و بی خوشه
دلا بگذر از خواب و بیدار شو
مجالی نداری پی کار شو
همه دردها از دل ریش تست
تو ایینه شو چهره ها پیش تست
تو درمان دردی ولی غافلی
تو عالم نوردی چرا کاهلی
زمان نیست امروز فردای مگوی
چو گفتی به پیری دریغا مگوی
چرا بسته بالی پر باز کو
عقابا تو را حال پرواز کو
فسوسا که در کار سیم و زری
ندانی که خود از طلا برتری
بنی آدما هر من خو مباش
به دنبال شهوت به هر سو مباش
پس از عمر هفتاد و هشتاد سال
چه خسبی که دیگر نداری مجال
درختی ولی پیرو آشفته برگ
به گوشت رسد بانگ ناقوس مرگ
به بیهوده دستت ز هر سو دراز
به هرشاخه ات غنچه ی حرص و آز
تو باور نداری مگر مرگ را
که پاییز فانی کند برگ را
صلایی بزن باطن خفته را
به سامان رسان حال آشفته را
سفر پیش رویست و بی توشه یی
به کشت آمدی لیک بی خوشه یی
پرد ناگهان مرغ روح از قفس
چه سازی اگر بر نیاید نفس
چو رفتی به دست تهی وای تو
هزاران دریغا به فردای تو
|