مهدی سهیلی


خواب سبز

طوطی سبزی ز راه آمد به ناز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز کرد
با دل من گفتگو آغاز کرد
ناگهان چرخی زد و در یک تفس
شد اطاق کوچکم شکل قفس
هر کلامش نغمه یی در گوش من
 نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
 زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا چیستی
 من یقین دارم که طوطی نیستی
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شکل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
 در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شکوهش لرزه آمد در تنم
خود ندانستم ز حیرت کاین منم
 چشم هایش از زمرد سبز تر
 غرفه ی من باغ شد از هر نظر
 تازه تر از گل صفای گردنش
بهر تو سختست باور کردنش
 گفتم ای زیبا مگر نیلوفری
کز همه گلهای عالم بهتری
سبز چشما بس فریبا آمدی
 آهوانه سوی صحرا امدی
از گل و مهتاب زیباتر تویی
وز همه عالم فریباتر تویی
چشم سبزت سبزتر از بیشه هاست
 درک آن بالاتر از اندیشه هاست
نازنینی چون تو را نادیده کس
خار را گل میکنی با یک نفس
ی فرشته از کدامین کشوری
کاین چنین هوش من از سر می بری
گفت من نقشی ز رویای تو ام
خود نشان آرزوهای توام
هر چه خواهی عاشقی آغاز کن
زان پس در را به رویم باز کن
آن فریبا عزم رفتن کرد و من
همچو خاری در کنار یاسمن
پنجه را بردم درون موی او
برگرفته بوسه یی از روی او
بار دیگر شکل طوطی شد تنش
 بالهای سبز شد پیراهنش
دست من در را به رویش باز کرد
طوطی من از قفس پرواز کرد
 از خیال چشم من بی خواب شد
اشک شد رویای سبزم آب شد
من به عمر خود ندیدم خواب سبز
گرد تا گردم همه مهتاب سبز
در سپیده رشته ی خوابم گسست
شیشه های اشک در چشمم شکست
صبحگاهان عطر گلها بود و من
خاطرات شام رویا بود و من
 

 

بالای صفحه