|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
روز نو غم کهنه
سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد
حلقه بر در شادی زدم و باز نشد
قفسم در وطنم بود و دلم پیش پسر
خواستم تا به کف آرم پر پرواز نشد
نه عجیب گر که به زندان وطن خاموشم
در قفس مرغ دلم زمزمه پرداز نشد
سالها دیده ام از ماتم دزفول گریست
نفسی شاد دلم از غم اهعواز نشد
دجله گر خود همه از خون شهیدان سرخ است
محرم دجله خلیج است غماز نشد
ای بسا کودک خندان که چو گل ریخت به خاک
وی بسا مرغ خوش آوا که در آواز نشد
آتش آه چه کس این همه طوفان انگیخت ؟
بر در هر که شدم آگه از این راز نشد
در پی معجزه بودم که بلا بنشیند
ای بسا فتانه که برپا شد و اعجاز نشد
مرثیت خوانی من زاده ی غم های منست
طبع افسرده چه سازد که غزلساز نشد
روز نوروز غم کهنه به پایان نرسید
سال آغاز شد و خوشدلی آغاز شد
|