مهدی اخوان ثالث


مرداب

این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
 با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
 آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
 زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
 در سکوتش غرق
 چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
 بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
 مرده یا در خواب مردابی ست
 و آنچه در وی هیچ نتوان دید
 قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
 وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
 زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
 بسته گوناگون پل پیغام
 هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
 می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
 چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
 من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
 باز گوید : طعمه ای دیگر
 اینت وحشتنک تر منقار
 همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
 تورش اندر دست
 هیچش اندر تور
 می سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
 باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
 تورش اندر دست و در آن هیچ
 تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
 و آزماید بخت بی بنیاد
 همچو این صیاد
 نیز من هر شب
 ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
 باز گویم : ساغری دیگر
 تا دهد آن : دیگری دیگر
 ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
 ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
 چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه