|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
جاده بازرگان
این حفره نیست فقط
تا زخم نیش زلزله باشد
نه سنگی آسمانی
که بلع خاک شده است
تا بذر بکر دوزخ باشد آن پایین
آن را گشوده است
این حفره نیست
یک واژه است
با حرف های خنجر و سم
و نفرت
این پی بنای سیراف نیست
زخم عمیق شمشیر است
با اسب هایی از سنگ
اردوی روزگار گذشته است اینجا
این دخمه ها نه مقبره ی گبران
که حدقه های خالی چشمان ماست
دیوانه ی عبور ارتش تاریخ
در هیات مهیب رهانندگان
1
در کوچه های سیراف می گردم
بر سنگفرش های کهن
که ذوق باران های دیرینه
از درزهای آجرهاشان
سبزینه بسته است
بر سنگفرشها
که سم سهمنک اسبان ساسانی زخمی شان کرد
و پای نرم اشتران عرب
آمد بر آنها مرهم بگذارد
در کوچه های بی در و دیوار سیراف می گردم
دیوارهای کنون مرجان و گوش ماهی و گسار
دیوارهای سنگ و صدف
کواریوم قهوه ای و سرخ کوسه های هراس آور
که گنج باستانی سیراف را می پایند
که صره های مروارید تاجران کهن را پاس می دارند
که در میان قندیل ها
و میزهای آبنوس و کرسی های عاج و یشم
و لابلای سرویس های بی بدیل چینی
در چرخشی مکرر و بی پایان
می چرخند و می چرخند و می چرخند
که گوشت تر ماهیگیران امروزی را می بلعند
و سطرهای مات کتابخانه های ساسانی را
نک می زنند و ... گلواژه ها را تف می کنند
و لای جلد چرمی مصحف ها می آمیزند و
می زایند و می میرند و می زایند
زن های بومی
با جامه های سرخ و سیاه
بر ماسه های ساحل مس می شویند
پشت بتوله های تاریک
تنها فروغ چشمان مشکی شان
نور خفیفی از جهنم پنهان به جامه ها
بر رشته های گرم هوس هامان می تاباند
زنهای بومی
و از درون گلوگاه قهرشان کلاف پر حرفی
وا می شود بر آب و تابیده می شود به گردن خورشید
و گونه ها روز را می تاساند
حرف است حرف مفت
در آن مغازه های جادو چیزی نیست
جز مشتی استخوان پوسیده
و کوسه های آدمخووار
نه باستانی اند نه ایرانی
از ب های آن طرف زنگبار آمده اند
و ایرانی وعرب سفید و سیاه
و هندی و سریلانکایی
هر پاره گوشتی
به کامشان برسد می بلعند
وان کوسه کوزه های سفالی نیز
شاید هزار سال
شاید هزار ساعت پیش
افتاده اند به دریا
و مثل آب
نه باستانی اند نه تاریخی
و هیچ آبی باستانی نیست
امشب غذای لخ لخ داریم
با سنگسر
فردا سفر به شارجه در پیش است
ماه دگر به هند
یا کانتون
دیگر محله های سیرافی در کانتون
گمنامند
جز کودکان تریکی
و دختران قاچاقچی
چیزی نمانده است
نه ! باستانی نیست
نه سنگ نه صدف
نه گوش ماهی و مرجان
پس کیست این که روز و شب جگرش را
بر دانه ای شن قرمز
عق می زند
و زنده می کند دل خود را
در شکل دیگری ؟
نه ! هیچ چیز
نه او که سر به سنگ شفق می زند
نه ما که سر به سنگ فلق می زنیم
و در مغاک های مرطوب سرگردانیم
و رنج جاودانه به جان می خریم
تا خویش را
از خواب های خارا برخیزانیم ؟
نه ! هیچ چیز
جز رنج
باستانی نیست
در کوچه های سیراف می گردم
بر سنگفرش های غبار آلود
و تکه های کهنه ی تاریخ را
از دخمه ها
و لای جرز بر می دارم
و فوت می کنم غبار قرون را از آنها
خورشید بر کناره مغرب
از آب های بنفش
می پایدم
در کوچه های سیراف
تاریخ مرده است و دیگر
جز پشک و پارگین بزهای کوچک عربی
چیزی نشانه ای
از زندگی نمی دهد
ناگاه سر بر می گردانم
خورشید را به جیرت می بینم که
جاسوس وار و گنهکار
از تیر خونچکان نگاهم سر می دزدد
و می شتابد
تا پشت آبهای خونین پنهان گردد
با خشم خیز بر می دارم
و تیغه ی شکسته ی شمشیری
از لای خاکروبه به چنگم می افتد
و رو به آفتاب جاسوس که
و آفتاب فرو رفته ست
شمشیر را نگاه می کنم
ای ! شاپور ذی ال....
پس پای می گشایم
و تیغه را صلیب هوا می کنم
و هوی می کشم
های ! کتافتان
یک گله مرغ خانگی از خاکریز
رم می کنند
بزغاله سیاهی از کمرکش تپه
حیرتزده به تخته سنگی
می کاودم
و جست می زند طرف گورهای ساسانی
شب بال می گذارد بر ویرانه های سیراف
دریای لاجورد و شنگرف
دریای خون و فیروزه
دریای یشم
دریای بامداد
دریای اشتهای انسان
در التهاب دست
دریای جار و جیر پرنده
و گله های ماهی انبوه
کز مرتعی به مرتع دیگر
رم می کنند
دریای نیمروز
دریای سبز سوزان
دریای کار و مردن بی گاه
انسان چه خسته است
در فاصله ی دو گرسنگی
شکل زلال یک ماهی
سیم است و لعل
و اعتماد نیز
به شکل چاه آب است
با دلو سبز خیس
در فاصله ی دو تشنگی خشک و تلخ
سیراف در بن آب
در باغهای سرگردان مرجانی
تاریخ بی قرار است
در عمق خاطره
سیراف روح آدمی است
و زنده است همانجا
و زنده است همانگونه
در شکل سنگوارگی خود
و جان سنگوارگی خود
سیراف زیر آب
زیر پرنده های مهاجر
گرداب پرهوار سکون است
ایینه است
از ژرفا
بالا را
2
و ... کاروان بی انتهای مرغابی ها
م یاید از مشرق
سفینه هایی ‚ پاروکشان
در آبهای زلال فضا
و از فراز سیراف
تا انحنای روشن آفاق غرب می بالند
پیغامهایی از شرق
از ابتدا
پیغامهایی از نور از دور
از گات ها
اوستا
پیغامهای ساده
مانند روح ابریشم
در برگ توت
مانند بوی ادویه
در ساق مارچوبه و در چوب دارچین
پیغامهای ساده
تا از گلوی غرب براید رنگین
تا از دهان سقراط افتد
سنگین
مانند روی شانه ی مانکن ها
شال طریف سیلک
وز خامه ی طلای پزشکان
آدرنالین
سفینه هایی می ایند از شرق
از دورتر از چین
سفینه هایی می ایند از شرق
محموله های ادویه
با بافه های خرم ابریشم
تا در کنار سراف
پهلو گیرند
تا در مضیف سیراف
مردان خسته با عرق سدر
و کوکنار
خستگی از تن بدر کنند
تا شوخ سالمند دریایی از تن برگیرند در گرمابه های خوشبوی سیراف
و از کنیزکان چینی برخوارند
تا بارهای ادویه
و تاقه های ابریشم
بر قاطران به جاده ی کوهستانی
تا رویم خودپرستان و یونان فیلسوفان تنبل
راهی شوند
ناگاه از شمال مشرق
گردی سیاه برمیخیزد
گردی که پیش تر
از مغرب جنون برون جسته بود
تا...تارها
و کوتوال مستی تکرار می کند
تا تارها رسیدند از بالا
نوبت به قاعده ست
اینک صلیب کامل
اینک کمال مرگ هزاران
آنجا خط بلند قافله ی ادویه
و تاقه ی دراز ابریشم را
از شرق تا به غرب
شمشیر تیز تاتاری
با جوهر عربی
از نیمه قطع می کند
اینک صلیب مرگ هزاران هزاری
سیراف شاد خواره
در آرواره های چنگیزی
له می شود به خواری و تف می شود به دریا
خط بلند تاقه ی ابریشم را هر سال
تیغ درازی تاتاری
با لهجه عربی
می برد
کی بر صلیب رفته است ؟
سیراف کو ؟
کو دخمه ی ستخر ؟
گنجینه ی اوستا کو
پیچیده در ضریح بخور هوم ؟
با تاقه ی ستبرق دریای پارس چه خواهد کرد ؟
ما چار راه تاریخ
یا مقطع بریشم و شمشیریم ؟
3
آری
چیزی به شکل عدل
شکلی به نام عدل و هیات انسانی مفلوک را
هر سال
در شهرهای گرسنه
می گردانند
یک سال زنده اش را
بر یابوی سیاه فرتوتی
افسار آن به اسعد دلک شهر
در کسوت مطنطن شهزاده ای قدیم
و بانگ می زنند
مردم
او شهسوار داد است
همراه شوید و تبرک جویید
و در رکاب او بروید
شمشیر ها برافرازید
و دشمنان او را
که دشمنان دادند
از بیخ و بن براندازید
او روز و روزگاری
بیداد را به دریا خواهد ریخت
سال دیگر نعش دریده اش را
بر یابوی سفید کهنسالی
افسار آن به دست یکی قاتل می گردانند
و بانگ می زنند
در مرگ او بنالید
جیحون کنید گیتی را
امشا سپند دیرین است
در نام تازه اش
مرد هزاره ی آخر
او زنده می شود
او زنده است
و نور و نان گندم در انبان دارد
و
فردوس پشت ترکش بسته است
او عدل و داد را علم کوخ و کاخ خواهد کرد
اما چو باد حادثه
از او کنار می زند نمد زین
می بیند
که بار تیر و ترکه هویداست
در زیر پای عدل و به سرداب می رود
تا حامیان ساده دل عدل
و دشمنان سرکش بیداد را ادب بکند
آری
هر سال
اینگونه بی خیال می گردانندش
در شهرهای خسته ی شلاق خورده
و روستا های بی آب
عدل را
ما مقطع بریشم و شمشیریم آری
شمشیر تیز تازی
و نیزه ی مغولی چون به هم برسند
تنها بریشم جگر ما
و تاقه ستبرق اندیشه مان
از هم دریده می شود
مغلوب این تلاقی ناهشیار
مصلوب این تقاطع نامیمون
ماییم و بس
آنک چراغ های مغرب
کز خون گرم و تازه ی ما روشن است
ماییم با گرسنگی باستانی مان آری
که نان گرم و تازه
به شهروندان دنیا می بخشیم
تا کاسه ای گرسنگی به گدایی گیریم
ماییم با برهنگی باستانی مان
که بافه ها بریشم خون هدیه می دهیم به دنیا
تا تاقه ای برهنگی و شلاق
دریوزه بازستانیم
ماییم ما
گنجور بی بدیل ترین گوهر جهان
مار گرسنه خفته بر گنج
در عزلت تمامی ویرانه ها
ماییم که خون کودکان شیرینمان را
با کیسه ی برنج تلخی
تعویض می کنیم
و طره های عنبری دختران بالغمان
در مجری عتیق تعصب می پوسد
سیراف را به دریا تف کرد
یک بار زلزله
پنجاه بار تاتار
پنجاه نوع تاتار
4
ما بره وار
پنجاه بار
در زیر تیغ ابراهیم
خوابیدیم
شاید برادری را
از مرگ بی سبب برهانیم
اما تمام برادرها
و خواهرانمان را
به بی بردگی و کنیزی به بارگاه معاویه بردند
و آخرین برادرمان
بر خندق پر از زخم آنک
از خنده ریسه رفته ست
ما آب و برگ و زیتون
به پیشگاه اسکندر بردیم
جانور سیار
نامرد
تقدیر نامرادی طولانی مان را
در کف گرفت
ما از بد رذایل خوارزم
سر در رکاب چنگیز افکندیم
تا خانه را ز فتنه ی ترکان بانو ها
ایمن کنیم
اما حریق دامن خود را
مانند نی
به خانه های خواهرهامان بردیم
و خانه را و کودک و کسب و کتاب را
در آتش
دیدار کردیم
ما
بی کم و کاست در تلاقی زوبین و تیغ
در چار راه توطئه و تقدیر زاده شدیم
و کنون به شوربختی عمری است
در کوچه های زنجیر
سرگردانیم
سرگردانیم و می خوانیم
آوازه های زخمی خود را
5
آوازهای زخمی ما
نومیدی مسلح ما را
پژواک می دهد
نومیدی مسلح
به جام و چنگ و داریه
و شروه های زخمی گابوره ای
خواب قبیله های سنگی را ایا
آشفته می کند ؟
شاید
ما را چه باک سرزنش شاهدان کور
ما را چه باک همهمه ی ناظران لال
ما را سلاح دیگر
جز جام و چنگ و ناله و گابوره نیست
روح خطیب سنگی ایا خواهد ترکید ؟
و سنگریزه های شکستش
در چشم های ما
خواهد پخشید ؟
اما چه باک چشمی از ریزه سنگ
که قرن های قرن به سرداب های وهن
دیده است آنچه را که ندیده است هیج چشم
و هیچ چشم نخواهد دید
در هیچ جای تاریخ
و هیچ گاه تاریخ
می خوانیم
آوازهای سرخوش نومیدی را
با جام و چنگ و داریه می خوانیم
و خواب های شریین می بینیم
در حال رقص و خواندن و گابوره
6
این سنگ یاوه سنگ پیرارین
این هیچ
حجم مانده روی لایه شن
روی سنگ های حقیقی
کنون رها شده است
و افتاده است
بر ساقه ی شکسته راه
و کاروانه ها
آن پایین
در حیرتند
که این چه حکایت بود
پس از کجاست
نا آشنای حافظه ی ما
سنگ به راه ؟
بر پوست
این را نخوانده بودیم
و خشم و حیرت ما
از این روست
آری نخوانده بودید اما بود
هر خدشه هر خراش
و هر شیار محوی بر جان روزگار
بر پوست نقش پنهانش را حک کرده ست
بر پوست نقش پنهانش را
حک می کند همیشه
و سنگهای بی ریشه
سنگهای پیرارین
بر لایه های ماسه می مانند
تا اتفاق را بادی شان
بر ساقه های راه بغلتاند
و کاروان بماند چندی
آن پایین
بهمن همیشه می اید از پتشه ها فرود
اما تموز هم هست
من نیز زیر لاشه ی این سنگ بی بها
مثل رگی گسسته نخواهد شد
تا روز روزها
مانند پهلوانی اگر نه
چون ساقه علف نازکی
رشد بطئی خود را می بالم
و عاقبت به سحرگاهی
این مرده ریگ پیراریم
این بار پوک را از شانه ام می اندازم
مثل هزار بار دگر
آن پایین
آمین
و خوابهای شیرین می بینم
خوابهای مسلح
رویای غمگنانه ی مضحک
رویای باغ نارنج
و بیشه های خرم زیتون می بینیم
رویای برگ زیتون
که کفتران برفی در منقار
می آورند
از سرحد ولایت مغرب به هشر ما
به دخمه های سیراف
یعنی که هیچ گاه
شمشیر تیز تاتاری
بر تاقه های ابریشم
و بار زنجیل
پایین نیامده است
و خوابهای تلخ مسلح می بینیم
با برگهای زیتون
و ساقه های نخل
و کفتران برفی و بوزینه
و خنده زاری می سازیم
از طعن و طنز
و هیچ شک نداریم
که روز و روزگاری
نزدیک و دور
اسکندر و مغیره و چنگیز را
در زیر چرخ گاری هامان
با سنگفرش جاده ی ساسانی
همرنگ
خواهیم کرد
بر سنگفرش جاده ی ساسانی
یک کاروان پیاده نظام غریب
بی انتها
دنبال یک سوار خواب آلود
خسته فرود و فراز پرخم را می پیماید
مانند یک هزار پای دراز مضحک
راس هزار پا
با خود سبز
یشمی دم عقربی
حجم غرور خواب آلود
بر اسب خیس خسته
لق می خورد
مردان بی قرار غافلگیر
از روستاهای ناپیدا
یا
پ یدا به تاج نخلی
بر پشته ها و سنگستان ها
سرگشته با کمان کوچک و ترکش ها
ترسان و چیک هر طرفی می دوند
زن های گل لباس ولایت اما
پشت درخت های نارنج و سدر وحشی
راس هزار پای هیولا
را می پایند
و با اشاره نشان می دهند
حجم غرور خواب آلودی را
که روی اسب خسته
لق می خورد
اسکندر است
به نجوا از هم می پرسند
این است آنکه آمده تا آن سوی جهان برود
اسکندر است آری
سردار پیر تهمتنی بانگ می زند
اسکندر است کامده تا آن سوی جهان برود
آنک
یونانیان دلاور
سیراف زیر ابروان پرپشت ماست
آن پایین
دریای پارس هم
که تاقه ی شگوده ی استبرقی است
از اینجا
تا چین
ما از سجاف تاقه ی استبرق
تا هند و چین و ماچین
تا کشتزار خرم ابریشم
تا بیشه زار فلفل
و زنجبیل و دارچین
خواهیم راند
شاید که آب خضر هم آنجاها
هر هر هر
زنهای دلربای ولایت
از پشت نخل و سدر
شوخ و شکفته می خندند
کر کر کر
دنیا چه قدر کوچک و بی عرضه است
که این جوان خواب آلود
می خواهد ان ستبرق بی پایانش را
چون شال سبز کوچکی
بر شانه های پهن بیندازد
و آب خضر سر بکشد جای چای صبح
صد گام دورتر
راس هزار پای بداندام
پشت حصار سیمی پالایشگاه
می پیچد
و می کشد به دنبال
کرم دراز مضحک خود را
به جاده ی کبود کمبربندی
تا از سه راهی جم
به جاده ی جدیدی بازرگانی درپیچد
و رو به سوی سیراف
در امتدا خط لوله
از پیچ و تاب گردنه ها بگذرد
و آذرخش برانگیزد
از سنگفرش جاده ی ساسانی
و آنگاه از سجاف تاقه ی استبرق خلیج
مثل نخی عبور کند
تا هند
ناگاه لیک بولدوزری زرد
عقرب سهم آگینی
از روبرو می اید
راس هزارپا به سه راه جم
در زیر چرخهای زره دار
تا انتهای دم
به تشان
له می شود
7
سیراف تا سخر را
از زور راه
زیر بلوط های عظیم چنار شاهیجان
اتراق میکنیم
گویند
شش ماه
از سایه می گذشته ست
اسکندر و قشونش
از این راه
هلا بلوط تناور
که آشیانه ی اوهام روزگارانی
به من بگو
به سایه های بی خلل نیمروز
کدام یک
قیلوله را رهاتر لم می داد
اسکندر کبیر
جانوسیار ناپاک
یا آریو ی دریادل ؟
کی و کجا پشیمان شد تائیس
و دستمال ناپاکش را
زیر کدام شما
در خاک کرد ؟
دراین حوالی روزی
تاریخ می نویسد
یک گوشه شیر می غرید
یک گوشه یوز
آتش به خیز کهره غزالی می زد
و آهوان
به جوشن قربانی
چون جوع شیر و یوز فرو می تپید
آسوده دل اگر نه ایمن بودند
در این حوالی اما
گرگی مهیب مسکن دارد
که سیری و گرسنگی
ایینه دار ذات تباهش هستند
و خشک و تر نمی کند
وقتی هجوم می آورد
و آزمون پاکی
باری
همیشه عبور از آتش بوده ست
و گاه نیز بوسه بر دهن اژدها
جانور سیار ناپاک اما
از پشت کوه ها شرفش را چراغ اسکندر کرد
تا نام بی بهایش
تاریک ماند از شرف
برای ابد
پشت همین چکاد مشرف بر انتشار شما
باری به من بگویید
ای شاهدان خون
آخر چرا مکرر شد بر ما
این آزمون ؟
یک بار در نهاوند
بار دگر به خوارزم
بار سوم بع گردنه ی مردار
و بارهای دیگر و دیگر
8
تاج بلوط های کهن می لرزد
رگبار بادپای پاییزی
چرکینه درونشان را
وا می کند
و سوگوار چو لر ها
آنها
گابوره می کشند
و گوگریو را
واگویه می کنند به آواز
تنگه همیشه تنگه است
چه تنگ تا مرادی
چه بوالحیات پیر
گاهی دلاوران قرقش می کنند
گاهی حرامیان
اما همیشه
آنکه در این گیر و دار
زیر بلوط ها اردو خواهدزد
ناسکندر است
نه آریوی شیرواژن حتی
از کار ماهیاران
این سنگهای کامل استنجا
دیگر مپرس
در چشم سبز شالیزاران بنگر
و در گل انار
که بسیار است
و در نهال گردو
و بوی شخم تازه
که از زیر تیغ گاو آهن
باران و آفتاب را
با اشتیاق انسان
در کار بذر تازه می آمیزد
اسکندر؟
جانوسیار ؟
یا آریوی مهرآور؟
نه
هیچیک
تنها برنج و گندم می ماند
و دستهای خرد شتابانی
که می درند گرده ی نان را
بر التهاب سرخ تنور
وسینی برنج را
تاراج می کنند
زیرا
تنها کار
و گرسنگی
باستانی اند
69/6/21
|