|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
زنی سراسیمه ی رویاها
جدا که شدیم به ساعت ماسه ای
نیمه زمین به شیشه ی تاریک بود
و آن که در آن بالا
سایه ی دراز تنهایش بر شن زار از سامان می گذشت
تو بودی یا من نمی دانم
زنی
سراسیمه ی رویای خود از هر اشکوب ظلمت که فرو افتاد
سردابهای تیره تر در انتظارش بود
به قاف فروردین که رسیدم
در ایینه ی سیاه جوانی ام را دیدم
سرگرم نیم تاج مقوایی و شمعدانهای فرسوده
کجا
جا مانده بودم در آن لباس سفید
که ناهمرنگ بخت و باور خود بود ؟
بی تو
این نیمه ی روشن رانمی خوابم
با این سایه ی دراز و تنها که می رود از من
نومیدتر و خسته تر از جان گران پایم
اگر بازایی راز جستحجوی ترا فاش خواهم کرد و خواهم خواند
ای طاووس ! تو خویش را در پر خویش گم کرده ای و پر خویش را در چمن
خوابها
و در اینه ی تاریک جز وهم باز نخواهی یافت دریغا
زنی سراسیمه ی خواب ها
به کسوت عروس گریزان از حجله
به کودکی ام که رسیدم عروس را گم کردم
و چون به جستجوی هر دو بر آمدم
از هر دو دور شدم
بر این اشکوب معلق کنون ... دریغا
به ساعت ماسه ای بود که از هم جدا شدیم
و تمامی زمین به شیشه ی تاریک بود
|