آوای آزاد »  شاعران » منوچهر آتشی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنی سراسیمه ی رویاها

جدا که شدیم به ساعت ماسه ای
 نیمه زمین به شیشه ی تاریک بود
 و آن که در آن بالا
سایه ی دراز تنهایش بر شن زار از سامان می گذشت
تو بودی یا من نمی دانم
 زنی
 سراسیمه ی رویای خود از هر اشکوب ظلمت که فرو افتاد
 سردابهای تیره تر در انتظارش بود
به قاف فروردین که رسیدم
 در ایینه ی سیاه جوانی ام را دیدم
 سرگرم نیم تاج مقوایی و شمعدانهای فرسوده
کجا
جا مانده بودم در آن لباس سفید
 که ناهمرنگ بخت و باور خود بود ؟
 بی تو
 این نیمه ی روشن رانمی خوابم
با این سایه ی دراز و تنها که می رود از من
نومیدتر و خسته تر از جان گران پایم
اگر بازایی راز جستحجوی ترا فاش خواهم کرد و خواهم خواند
 ای طاووس ! تو خویش را در پر خویش گم کرده ای و پر خویش را در چمن خوابها
 و در اینه ی تاریک جز وهم باز نخواهی یافت دریغا
زنی سراسیمه ی خواب ها
 به کسوت عروس گریزان از حجله
 به کودکی ام که رسیدم عروس را گم کردم
 و چون به جستجوی هر دو بر آمدم
از هر دو دور شدم
 بر این اشکوب معلق کنون ... دریغا
 به ساعت ماسه ای بود که از هم جدا شدیم
 و تمامی زمین به شیشه ی تاریک بود


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009