|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
در گرگ و میش ذهن
1
بر من خروس را منت نیست
نه موذنان کودکی را
پیش از گنجشکان و پیش از سپیده بر می خیزم
تا ناشتا فراهم آرم آفتاب را
یک سینی پر شبنم
یک روز غبار
یک استکان تخیل با شیر و قهوه ی رویا
و
یک کهکشان شیری فکر
وقتی خروس می خواند
من چای اولم را نوشیده ام
سیگار اولم را گل کرده ام
و سطر ناب نخستینم را
مصراع اولین
وقتی کلید جادو چرخید
در قفل روح
آزادی برگ
خنیای جان و ماده آغاز می شود
صدها هزار یاخته ی پیر
زیر فشار حس
تبخیر می شوند
گل می دهد بدن
جان آبیار می شودش
صدها هزار یاخته ی نو هجوم می آورند
و خاکریزها را اشغال می کنند
نور و نوا
فواره می زنند از دل سنگرها
وقتی کلید چرخید
و باز شد بدن
و روح منفجر شد
در گرگ و میش ذهن
دیگر نه بامدادی داریم
نه شامگاه
دیگر نه نیمروزی داریم
نه نیم شب
خط مدرج
و مستقیم زمان به هیات هضلولی
ساعات و لحظه ها و شبانه روز را
در هم می آمیزد
و روز و شب
امروز و دی
امسال و پار و فردا
و قرن ها
در بیضی یگانه ای
کانون به هم تعارف خواهند کرد
و آفتاب
یک جام شیر گرم جمل می نوشد
یک بافه نور در طویله ی ثور می اندازد
و جرعه ای شرنگ به عقرب می بخشد
پیوسته نیز بر عدالت میزان است
منجوق به زنان عشایر
و نقل کهکشانی به کودکان
و آب آسمانی
در کاسه ی سفال جذامی ها می ریزد
و کندوی غزل را
سرشار می کند از عسل گرم حس
در گرگ و میش ذهن
هذیان پرت بوالحسنی
عقل سلیم ارسطویی است
و نعره های کافوری حلاج
ایمان محض مصطفوی
در گرگ و میش ذهن
فرزند سام نوح نیما را
در دره های کنعان می گرداند
و دختران سلیمان پادشاه
با کودکان وحشی من موش و گربه می بازند
در سایه سار گزدان
در گرگ و میش ذهن هندسه شعر
ترسیم کامل حلزونی دارد
و هیچ خطی هرگز
آن قدر راست نیست که روزی
در نقطه ای گره نخورد هر دو انتهاش
مانند تار زلف تو
در زیر گردن من در گرگ و میش صبح
2
در گرگ و میش ذهن
روز از کرانه های مغرب بر می اید
و آفتاب
در مطلع رفیعش می خوابد
تا سایه های جادو
سحر غریب خود را
بازی کنند
و سایه های جادو
از باد زاده می شوند
بی بال در فضا حرکت می کنند
اریب
از پلکان ابر پایین می ایند
در رسیمان سست هوا چنگ می زنند
و تاب می خورند افق تا افق
و تاب می خورند شفق تا فلق
و تاب می خورند فلق تا شفق
بر آبهای نقره فرود می ایند رقصان
خود را به موج می سپرند و سپس
در نیمه راه از موجی
بر موج پس رونده سوار می شوند
و باز
در فاصله ی دو موج موازی
سرمست می شتابند و
دیوانه وار رقص می آغازند
در فرصت نهایی
باید زمینیان را مسحور خود کنیم
تا دل به رقص جادوی ما خوش کنند
تا سر به سحر بابلی ما بسپارند
و رنج کار و گرسنگی را
روی دفینه های خداداده
خاطر به کار خواجه ی ما خوش کنند
دنیا نیرزد ... ای دوست
تسلیم پیش آمده باش و خوش ! دنیا جهنم توست دنیا زندان توست
خاطر به حرف دلقک خود مسپار
بیهوده سر مکوب به دیوار
رزق تو از ازل شده تعیین
دیگر چه غم اگر
و دلقک از فراز موجی قد می کشد
تسخر زنان و می خواند
تعیین ولی نه تامین
تعیین بلی ولی همیشه کم
در گرگ و میش ذهن
از باد زاده می شوند
بی بال در فضا حرکت می کنند
بر آبهای گلگون می رقصند
و آفتاب را همیشه به تلبیس و سحر
بر تخت زرنشانش
خوابیده می طلبند پشت کوه های سیاه
در گرگ و میش ذهن
در گرگ و میش صبحدم اما خورشید
مژگان نورافشانش را وا می کند از هم
و بادهای جادو را در می پیچاند
و گله های سامری
چون برگ های خشک
از پلکان موج فرو می خزند
و پرشتاب
در قیف بی ترحم گرداب می روند
دلقک پیام آخرش را
در نیمه راه بازگشت ندا می دهد
فرصت غنیمت است
تعیین شده است بلی
تعیین ولی نه تامین
3
در گرگ و میش ذهن می ایی
انگار از مسافرت قهر برگشته ای
آن گونه سر به زیر و آرام
گیسو سپرده به باد
و عاطفه
دلشوره ای که نفرت و خودخواهی را
مسموم کرده
خود بی خیال و چک
زانو نمی جهاند بالا
غمگین و شرسمار می ایی
سیما به سایه روشن لبخند
مانند لاله ای که رو به سپیده دم
آهسته می خرامد بالا از سنگ
و پلک ها هنوزش خواب آلود
در گرگ و میش صبح می ایی
ابهام خواب و خاطره با توست
با چشم ها و لب ها
با گونه ها و گیسو
انگار شرمسار و پشیمان باشی اما
از انحنای تهی گاهت
خطی است منحنی که تا تلاطم قلب و التهاب شقیقه ادامه دارد
و ترجمان گستاخی بدیعی است که
هر چند هم پشیمان رفته ای
از آمدن پشیمان نیستی
در گرگ و میش صبح
سرخای لاله واره ی اندامت
شکل جهان واقعی است
که از مه غلیظ سحرگاهی بیرون اید
تا آفتاب را
در برکه های منتظر ریگ و بال پرستو به بر بکشد
مانند روم مغروری
بعد از پیروزی حتی
بعد از شکست و تسلیم
|