منوچهر آتشی


وهم سنگ

سنگم
سنگ سنگ
بی کم و کاست
و چنان در آغوش فشرده ام خود را
 که رهایی را
 گریزی جز شکافتن نیست
سنگ سنگ
با این همه ای رود سبز تابستانی
از فرازم بگذر
ساقه های سست آبزی
و خزه های بلند را
بگریزان از من
 و درنگ قزل آلا را
بر گرده هایم جاودانی کن
 بر سنگم زندگی
 خیس و سرایان می گذرد
و زندگیم
گوهری است غریب
یکی شده با ذرات جهان
 چنانکه یکی شده ام با جهان در او
 خشک و خاموشم مپندار
 پر آواز و خیس و خاموشم
 خاموش نه
 مدهوشم
 ای رود سبزم
از کناره هایم بگذر
منقار سخت بارانیت را
بر جداره های جان کیهانیم
پیاپی فرود آر
 همین فردا خواهی دید
که خواهم ترکید
 و زیباترین شقایق جهان را
ارزانی چشمانت خواهم کرد


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه