آوای آزاد »  شاعران » منوچهر آتشی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آسانسور

 نپرسی آب چیست و علف
 چگونه می وزد از لای آجر و آهن ؟
پله ها را که می پیمودی
 نفس زنان
پنجره ای بود میانه هردو اشکوب
 و کرت سبزی
قاب خیال و خاطره
 و تپه ای در مه
 که شقایقی بر آن می سوخت
 و پنجره بالاتر
به رنگ و عبور بازت می گرداند
در آسانسوری مانده ای امروز
بی پنجره و طرح گذرگاهی
که به تکمه ای
سال ها از خیابان دورت می کنند
بی آنکه به آستانه ای نزدیک شده باشی و به سلامی
و بازگشتت
 صعودی دوباره است
به ژرفای ظلمت
نپرسی آب چگونه است و علف
چگونه می سراید از میان آجر و آهن؟
و ریشه ها
 به سویکدام ژرفای سیراب همهمه می کنند ؟
 دریاب
 که آفتاب بعدی شصت سال
از کوچه های کودکی دورت خواهد کرد
 و پنجره ای نیست تا چراغ شقایقی بیاورد
 بر تپه ای
 درمه

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009