|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
خیال نیست
من
اما
این سوی کوه
به توانایی یک کوزه سفال و یک دلو سبز کهنه
اندیشه می کنم
برابر خار و خارا
برابر رمه تشنه و عطش مار
خیال نیست
پسین ساکت کوهستان
وقتی هزار شاخ بلند و هزار چشم فروزان
از دره ها به دشت سرازیر می شوند
و آسمان خالی را تهدید می کنند
خیال نیست
دستان خشک گرسنه روستا
در جوشن شفاعت بزغاله ها
کز خشم و مهربانی گله
یک کاسه شیر می دزدد
تا ماه را به سفره بی نان خویش
مهمان کند
آن سوی کوه
شاید هزار شهر جوان باشد
شاید هزار خانه هفت اشکوب
شاید هزار سرو و صنوبر باشد
پای هزار جوی زلال
جاری به سایه سار
من اما
این سوی کوه
تنها هزار شاخ تهدیدگر
می بینم
و فکر می کنم به سفال و دلو
و اقتدار خارا و خار
و گوش می کنم
به شور بانگ نی لبکی
کز دره های تاریک
می اید
|