منوچهر آتشی


در گذر حرامیان

همینکه به عشق بیانجامد مهر
گیسو به دست باد ولگرد سپرده ایم
و سوت زنان
 از کناره خیابان
 پای بر سایه های آشنا می گذاریم
 و می گذریم
می بیندمان و نمی بینمش
چشمان خندانی
 که راز گردنه های دوردست
 در آن بلور شده است
نمی بینمش
چشمی که از تنگه های واقعه برشگته ست
و گریه را فراموش کرده بسکه گریسته
 و خنده اش
 به برق خنجر می ماند
سرد و برنده و مسموس
 همینکه به عشق می گراید مهر
خفتان می گشاییم و تیغ فرو می هایم
و چشم که گشودیم
 برهنه
بی خنجر و جوشن
 در گذرگاه حرامیان ایستاده ایم
 و آفتاب غروب
به شتاب فرو می خزد پس آب ها
 تا نبیند چیزی

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه