منوچهر آتشی


 یادگاری

 روزی که به میعاد نیامدی
به سایه تلخ این سدر کهنسال
نگران جهت ها نشدم
نه هیس هیس بیشه پریشانم کرد
 نه مویه گزها
 کله گرفته
 از هجوم تشباد
رنگ برشته گندمزار
 و بوی گرمسیری کنار رسیده
غریزه بی قرارم را برتاباند
و اشتیاق کشمکشی از جگر
به پنجهه ها شراره جهاند
چه کسی آمده است و کی به یاد می آورد ؟
وسوسه بیهوده ای
 هر از چندمان به سایه می کشاند
تا یاوگی افقها را
 آرایه ای از خیال برآویزیم
به سایه شیرین سدر
 در بوی گرمسیری کنار رسیده می پیچم
 همین کافی است
 و افق ها را به نیشخند زخمه می زنم
 پس به خنجر سوزانی
تصویری حک می کنم به درخت
و کرکسی بر آن می گمارم
به رسم یادگاری


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه