منوچهر آتشی


واقعه

قایق ایستاد
و دریا را
به اسکله گره زد
چه ایستاده است آنجا
کناره آفاق ؟
خیال
 که بال می دهد پرندگان دریایی را
فراز حادثه ای
 که دیده نخواهد شد هرگز
بر دریایی
که به اسکله گره خورده است
 بر آبهای عبوس
سفر پریشان می کند
 قایقی که متاع ممنوع دارد
در شب طولانی فراق
دلی که عاشق است
 امید در بامداد نمی بندد
نهنگ مهاجر است
 که ظلمات را به تلاطم می پیماید
تا حجله سبز خلیج زادگاه
حرامیان
 گمان کشیده
 پس هر سایه و خیزاب در کمینند
و متاع ممنوع
 عشق است و نام بلند
 پیشانی بلندی
ایینه ستاره و اندیشه
 رو با کرانه های شب
لنگر گرفته است
 در اهتزاز خیالی گستاخ
بی اسب و بی سفینه از این ظلمات می گذرم
و بر بلندترین تپه ها ماه
 در گریبانم خواهد افتاد
 پیشانی بلند و خیال گستاخ
و باد سرد شب
ظلمات را این گله ابابیل ها بودند
که جیغ و جاری
کردند و رد شدند
یا از فراز بام ژ اندیشان
سنگ سیاه توطئه بود که
 پرتاب شد
و ایینه ستاره و اندیشه را شکست ؟


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه