منوچهر آتشی


عقاب ها و خطابه حلاج

نشستن
 بر پای ایستادن است و ایستادنش پرواز
گردن که می کشد
 آن سوی انحنای زمین
 نخجیر را می شناسد
سواره به خواب می رود تاتار آسمان ها
و سواره که می رود به دیدار یار
دریچه های ستاره گشوده می شود
جز آفتاب
حجله زفافش را دایه ای نیست
فرزند اندک می زاید
تا گوهر آزادیش را
کمیابی
 رونق ابدی باشد
 و چون مرگش فرا رسد
سقف پروازش را بالا و بالتر می برد
تا زیر مژگان سوگوار آفتاب
به خواب رود
 در حریر شعله و دود خویش
از کدام مادر زاییده شدند
 آنان که حقارت را برتابیدند ؟
که به جای عربده
لبخند چاشنی تسلیم کردند
 تا یکبار سرنگون نشوند
بر منجوق های پوزار ستم ؟
بر زمین پر می کشند چون عقاب گرفتار
و چنگال و منقار
 به خک و فولاد
 خونین می سازند
و آن زمان آرام می شوند
 که از ثقل جان
 سبک شده باشند
بلندا را می خواهد و به مغکش فرو کشند
هرزه ای
 پیشواز قهقهه می خواند
بلندترین نردبان را
 برای رسیدنت به آسمان تدارک دیده ایم حلاج
و به آخرین کنگره برج که می رسند
 در آفتاب می سوزند
 و در گورستان پر شکوه شعله خویش
به خواب ابد می روند



 

 

بالای صفحه | زندگی نامه