منوچهر آتشی


شعری بی ژرفا

گلی در اندیشه
 ترانه ای به پندار
و بوسه ای در رویا
شعری که نوشته نمی شود
و جان را در کوهپایه ها سرگشته می دارد
 تا راز شکفتن شقایق
بر کتف صخره خارا را بگشاید
ترانه ای که در آب خوانده می شود
با لبانی نیمی لبخند و نیمی استغاثه
زنی خوابگرد به خلوتت می اید
 و در فضایی ایوانت هندسه ای بی قرار می گذارد
که خواب های فردایت را آشفته می کند
چراغی درنیمروز
 عطشی زیر باران
شمشیری که نمی برد
و سینه ای که دریده نمی شود
شعری که ژرفا از بی ژرفایی خود می گیرد
طیف هایی رنگین
دوایر بی قرار زنگاری
 که ادای منظومه های کیهانی در می آورند
و آهن ربای ریکار پنهان در آستین
 که به دم خروس شباهت ندارد
آبی بی ژرفا
که گل آلود می شود تا ژرفا مشتبه کند
گلی در اندیشه
ترانه ای به پندار و بوسه ای به رویا
شعری ناسروده در حوالی تشویش
که پیشانی را به عرق می نشاند
و دم به تله نمی دهد نابکار


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه