آوای آزاد »  شاعران » منوچهر آتشی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شش غروب فردا

ساعت شش غروب دیروز است
 و من
 با جیب های پر از گریه
 از کارخانه به خانه برمی گردم
تا دستمزد ناچیزم را
ترضیع نورسیده ی دیگر
 در شیشه ی کبود پستانکش بچکانم
 سخت است روزگار
 و کودکان بد قلق ما هم
 نا آمده
از شیر خشک نبدو و هر مارک دیگری
عشقشان می گیرد
و غیز شیره ی جان ما ،‌ چیزی
در کام های کوچکشان
شیرین نمی نشیند
این کودکان بد قلق
ساعت شش غروب امروز است
 و من
 با جیب های خالی از گریه به خانه بر می گردم
 با دستمال گمشده و جیبهای سوراخ
 کدام سکه ایمن خواهد ماند
و این ، به خشت کاغذی افتاده
 این چندمین گرسنه ی یک قطره شیر
 بگذار احتضار را
 از خون ناف خویش بنوشد
ساعت شش غروب فرداست
 و من
 با جیبهای پر از گریه ، از گورستان
 به خانه باز میگردم
و کارخانه ها همه
 در اعتصاب اندوهند

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009