آوای آزاد »  شاعران » منوچهر آتشی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 وسوسه

 ای دختران دیر
 خورشید با نیاز تن بی غش شما
 اینک از آبهای مشرق
 با ایل ماهیان مهاجر
پیغام داده است
 این موج های خسته ی حیران
بیهوده سینه مالان
 بر آستان دیر نمی کوبند
آن ناخدای گمشده
 کز دودمان کشتی شکستگان کهن مانده ست
 با قایقی به توفان پیچیده
با اشتیاق بستر گرمی
 از هرم مهربان تن گل سرشتان
این لحظه کام وحشی گرداب را
 از یاد برده است
ای دختران حسرت
 آنک
گل های سرخ باغچه ی معبد
با حسرتی به سوی شما آه می کشند
ای دست های پرمهر
 آن لحظه ی مقدر را نزدیکتر کنید
 ما را بگاه چیدن
شهد فشار پنجه ی سیرابتان دهید
 ما قلبهای گرم پلنگان قله پوی
 ما زخم های سرخ سینه ی ملوانان هستیم
 ای حوریان مغموم
کاوازتان ترانه ی شیرین دوستی
و چشم هایتان
آبشخور پرنده ی بی ایان ایمانست
 از خواب های خالی بی رویا
از خوابهای بی مرد آزرده نیستید ؟
یک لحظه بادها را
 در خوابگاه مضطرب خویش ره دهید
 تابوی سینه های سنگین جاشوان
 و اشتیاق وحشی بازوها
 رویای گنگتان را آشفتگی دهد
ای آهوان زندانی
ای دختران عشق
او را که در غرابت تنهایی
 او را که در دعای پسینگاهی می جویید
 در جذبه ی گناه نمایانتر است
 تا شب پر از تنیدن پر شور سینه ها
 تا شب پر از تلاطم اندام ها
 و انفجار داغ نفس ها شود
آنک شکوه غرفه ی پر چلچراغ شب
 آنک کلید نقره ی مهتاب


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009