منوچهر آتشی


باغ های دیگر

در عمق پک تنگه دیزاشکن
نجواگران غارنشین پیر
 از زوزه مهیب هیولایی آهنین
 دویانه گشته اند
 و کوه با تمام درختانش
 بید و بلوط و بادام امروز
 یاد آور ترنم سم ها و سنگ هاست
با سنگ سنگ تنگه حسرت سنگر شدن
و اندوه انعکاس صفیر تفنگهاست
اینجا چه قوچ فربهی از من در غلطید
آنجا چه پازنی
روزی که شیرخان سردار یاغیان
 از تار و مار قافله ها بازگشته بود
 اینجا چه شعله های بلندی
شب کوه را مشبک می کرد
با شاخه شاخه جنگل بید و بلوط و بن
آواز خشکسالی پرواز و نغمه است
دیگر پرنده ها
 شبهای پر ستاره
مهتاب را به زمزمه پاسخ نمی دهند
و کولیان خسته پای اجاق ها
آهنگ جاودانه مس سر نمی دهند
 تا آسیاب تنگه قافله گندم
 سنگین و خسته سربالایی را
از قریه های نزدیک
 در گرگ و میش صبح نمیاید
 در عمق شاخه های بلوط
 دیگر پلنگ ماده نمی زاید
 و گرگ عاشق از گله انبوه
میشی برای ماده بیمارش
 دیگر نمی رباید
گفتند : نهر دره دیزاشکن را
 از چشمه سوی باغ دکلهای نفت
کج کرده اند
 و جاده های قافله رو را
کوبیده اند زیر سم اسبهای سرب
و کبک های چابک خوشبانگ را
 به دره های غربت پرواز داده اند
نجواگران غارنشین گفتند
 اینک به جای قافله های قماش
از چاشتبند یکدگر
خرمای خشک و پاره نانی
با حیله می ربایند
در خطه کبود افق دیدم
نجواگران گرسنه غار
بیل بلند و توبره ای بر پشت
با فعله های دیگر
در امتداد جاده نیلی
آزرده می روند سر کار
 افسوس و آه
 گفتم
یک روسپی دیگر
دوشیزگی ربوده شد از کوه زادگاه

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه