منوچهر آتشی


 تشویش

معلوم نیست
 باد از کدام سو می اید
 خورشید را غبار دهشت پوشانده است
 و ابرها به ابر نمی مانند
مثل هزار گله حیران
بی آبخور و مرتع بی چوپان
مثل هزار اسب یله
با زین و برگ کج شده در میدان یال افشان
مثل هزار برده محکوم عریان در کوچه های زنجیر سرگردان
گهگاه
 از اوج های نزدیکی
با قطره های تلخ و گل آلودش می افتد باران
معلوم نیست
 باد از کدام سو می اید پیداست
اما
که اضطراب حادثه قریه را
 در دام سبز جلگه به بازی گرفته است

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه