منوچهر آتشی


غزل کوهی

ناگهان جلاب
 وسعت پشته را تلاطم داد
 و هزاران هزار شاخ بلند
 در فضا طرح بست
و هزاران هزار چشم زلال
 در فضا مثل شیشه پاره شکست
دست بر ماشه سینه با قنداق
دلم آشفته گشت و خون انگیخت
از سرانگشت نفرتم با خک
خون صد پازن نکشته گریخت
 چه شکوهی !‌ درود بر تو درود
 با شک استاده قوچ پیشاهنگ
دورت آشفتگی ز برکه چشم
 ای ستبر بلند کوه اورنگ
کورت از گرده چشم خونی گرگ
 دورت از جلوه خشم یوز و پلنگ
 به نیاز قساوتم هی زد
 زینهار توارثی ز اعماق
خود گوزنی تو ها ! مباد ! افسوس
تپش سینه ریخت در قنداق
 پنجه لرزید روی ماشه چکید
 شعله زد لوله کبود تفنگ
 پشته پر شکوه بی جان شد
 غرق خون ماند قوچ پیشاهنگ


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه