خسرو نکونام


حسرت

می کشم حسرت آن روز که دریای خیال
سوي ساحل بکشد زورق بشکسته ی من
یا که روزی برسد تا که اجل
با ترحّم بکُند لمس تن خسته ی من
تا که این خاک فرومایه ی پست
عاجز آید نکند ریشه دگر هسته ی من

 

بالای صفحه