در مدح نصرة الدوله هم زاده ی ناصرالدین شاه در تبریز
گفته
کامد مه فروردین تا شد مه اسفند
یز که باید به قدح خون رز افگند
افگند صبا آنچه همی شاید افگند
آورد نسیم آنچه همی باید آورد
کنون که گل و لاله همی چهره فروزند
وقتست مساعد چه خوش اید که درین فصل
با یر مساعد بزنی ساتگنی چند
فصلیست مساعد چه خوش اید که درین فصل
عشاق دگر قدر تو چون من نشناسند
من شاعرم و قدر تو را نیک شناسم
نه زهد و ورع دارم نه حیله و ترفند
من ساده دل و باده کش و دوست پرستم
نه منکر فرقانم و نه معتقد زند
نه مبغض انجیلم و نه مسلم توران
بگشای در صلح و در جنگ فروبند
من مهر و وفایم همه تو جور و جفایی
هر شام به طرزی دگرم رنجه بمپسند
هر صبح به نوعی دگرم خسته بمگذار
بنشین و شکر ریز از آن لعل شکرخند
برخیز و سمن بار از آن زلف سمن بار
پیوند گسستن ، مه من آخر تا چند
میثاق شکستن ، بت منآخر تا کی
بایسته نباشد مگسل این همه پیوند
شایسته نباشد ، مشکن این همه میثاق
یک دل بندیدم که ز تو باشد خرسند
تنها نه دل من ز تو خرسند نباشد
در حضرت آن کش به جهان نیست همانند
زود است که از جور تو ایم به تظلم
آن ناصر شرع نبی و دین خداوند
این عم شه ناصر دین نصرت دولت
فرخ سیر و راد و عدو سوز و عدو بند
فرخ گهر و پک و نکوخوی و نکوروی
بهروز و سخن سنج و سخندان و خردمند
فیروز و جوانبخت و جوانمرد و هنر جوی
گفتش همگی حکمت و لفظش همگی پند
عهدش همگی محکم و قولش همگی راست
در هند و ختن باشی یا چین و سمرقند
ای خصم ملکزاده ترا بهره خوشی نیست
کیفیت سم بخشد اندر لب تو قند
خاصیت زهر آرد بر جان تو پادزهر
فیروز پدر بودن و فیروزت فرزند
پیوسته تو فیروزی ای میر ازیرک
با نصرت و عزت که نهال تو برومند
فرخنده و فرخ به تو نوروز و سر سال
همراه تو بادا به سفر عون خداوند
همدست تو بادا به حضر لطف الهی
|