در طلب اسب از نظام السلطنه
پیدا نشد ز جانب سوران سوار اسب
چشم سپید شد به ره انتظار اسب
چون انتظارهای دگر انتظار اسب
آری شدیدتر بود از موت بی گمان
من کرده ام پیاده به سوران شکار اسب
با اسب می کنند همه مردمان شکار
تا جان و دل کنم به تشکر نثار اسب
چشمم به راه بود که پیدا شود ز دور
گیرم ز دست رایض و بوسم فسار اسب
از بهر احترام روم چند گام پیش
بوسم رکاب وار یمین و یسار اسب
همچون عنان دو دست به گردن در آرمش
باشد به جای خویش کمکان قرار اسب
من بی قرار اسب و دو چشمم بود به راه
یار منند و سایه ی اصطبل یار اسب
رنج پیادگی و لب خشک و راه ذشک
فردا چه سود اگر بشوم من سوار اسب
با پای لنگ می روم امروز سوی کنک
در انتظار طلعت طاووس وار اسب
تا کی بسان فاخته کوکو کنم همی
چون ران اسب خواجه شود داغدار اسب
تا کی بود روا که دل مستمند من
روزی که من ز ضعف نیایم به کار اسب
ترسم که اسب را بفرستد خدایگان
با خود برم به مدفون خود یادگار اسب
ترسم پیاده طی طریق اجل کنم
قبر مرا تو حفر بکن در جوار اسب
ای یار باوفای من ای هادی مضل
همسایه کن مزار مرا با مزار اسب
گر هر دو یکدگر را نادیده بگذریم
کردست خواجه رحم به حال فگار اسب
پی موجبی نباشد اگر دیر شد عطا
چون روزگار بنده شود روزگار اسب
داند که چون دو روز در اصطبل من بماند
سازد وفا به وعده خداوندگار اسب
این ها تمام طیبت محض است ورنه زود
ساید چو شیشه زیر سم استوار اسب
فرمانروای شرق که فرق عدوی او
تنها کنون نگشته ام امیدوار اسب
بس اسب ها گرفته ام از خاندان او
بخشیده است خواجه مکرر قطار اسب
در پیش خواجه بخشش یک اسب هیچ نیست
بینم به فر دولت او در کنار اسب
دارم امید آن که هم امروز خویش را
اندر شمار پیل بود نی شمار اسب
اسبی که راد والی مشرق به من دهد
هر چند از سوار بود افتخار اسب
دارم من از سواری آن افتخارها
بالا گرفته است عجب کار و بار اسب
ننهاده پا هنوز ز اصطبل خود برون
آنان که چون منند به دل دوستدار اسب
ایند از برای تماشا ز هر طرف
نشگفت اگر بلند شود اشتهار اسب
درکوهپایه زود صدا منعکس شود
حالا که رفته همت من زیر بار اسب
امیدوارم اسب قشنگی عطا کند
چندان بود که کس نتواند شمار اسب
منت خدای را که در اصطبلش اسب خوب
داند خصال اسب و شناسد تبار اسب
میر اجل تقی خان آن نخبه ی جهان
با اوست اختیار من و اختیار اسب
در انتخاب اسب بود رای او مطاع
باشد ز حسن اسب یکی هم وقار اسب
اسب موقری بپسندد برای من
بازین و برگ ساخته ی زرنگار اسب
بفرستد و مرا متکشر کند ز خویش
بادا نظام سلطنه دایم سوار اسب
یارب همیشه تا سخن از اسب می رود
مشکل بود به قافیه گشتن دوچار اسب
اندر ردیف اسب چنین چامه کس نگفت
|