در رثاء مرحومه درة المعالی
نثار مقبره ی
درة المعالی را
ز درج دیده در آودره ام لالی را
که درج دیده بیندوخت این لآلی را
گمان برم که برای چنین نثاری بود
چه عذر آورم ای دوست دست خالی را
اگر نه دیده به من همرهی کند امروز
تهی نمودی اگر قالب مثالی را
مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوز
به هیچ طایری این گونه تیز بالی را
چنان بریدی از ما که کس نشان ندهد
بر آرد سر بنگر قامت هلالی را
مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خمید
مشقت بدنی زحمت خیالی را
تویی که در تعلیم سهل بشمردی
علو همت تو کارهای عالی را
تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدار
به جان خریدی رنج علی التوالی را
علی التوالی در کار تربیت بودی
بدون آن که کشی منت اهالی را
دو باب مدرسه ی دختران بنا کردی
به جای زر که خرد ماسه ی سفالی را ؟
ترا به سایر زن ها قیاس نتوان کرد
دل ادانی این کشور و اعالی را
چه شعله بود که ناگه نمود جلوه و سوخت
مگر به خواب ببینم فراغ بالی را
دقیقه یی ز خیالت فراغ بالم نیست
|