[newstyle/top.htm]

ایرج میرزا


ملکا با تو دگر دوستی ما نشود

بعد ارگ شده است ، اما حالا نشود
بنشسته است غباری ز تو در خاطر من
 که بدین زودی از خاطر من پا نشود
دلم از طبیعت پر ریبت تو سخت گرفت
تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود
خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من
عذر خواهی بکن البته والا نشود
 گر چه در دولت مشروطه زبان آزاد است
لیک راز رفقا باید افشا نشود
غزلی گفتم و کلک تو مرا رسوا کرد
 گرچه هرگز هنری مردم رسوا نشود
اسم نان بردم و گفتی تو که نان دگران
همچو نانی که خورد حضرت والا نشود
 محرمانه دو سه خطر زیر غزل بنوشتم
 گفتم این راز ز کلک تو هویدا نشود
سر من فاش نمودی تو و تقصیر تونیست
 شاعری شاعر از این خوب تر اصلا نشود
من جواب تو به ایین ادب خواهم داد
تا میان من و تو معرکه بر پا نشود
 تو هنرمندی و من نیز ز اهل هنرم
 در میان دو هنرمند معادا نشود
 تو کسی هستی کاندر هنر و فضل و کمال
یک نفر چون تو در این دنیا پیدا نشود
شاهد هلم و ادب چون به سرای تو رسید
 گفت جایی به جهان خوشتر از اینجا نشود
 هر که بیتی دو به هم کرد و کلامی دو نوشت
با تو در عرض ادب همسر و همتا نشود
نه ملک گردد هر کس که به کمف داشت قلم
 با یکی جقه ی چوبینه کسی شا نشود
نشود سینه ی تو تنگ ز گفتار عدو
سیل هرگز سبب تنگی دنیا نشود
 غم مخور گر نبود کار جهانت به مراد
 کار دنیا به مراد دل دانا نشود
 رفت مطلبی ز میان صحبت ما از نان بود
همه خواهیم که بهتر شود اما نشود
نان نمی گویم خوبست ولی بد هم نیست
 نان نبود آنچه تو می خوردی حاشا نشود
ایکه بودی دو سه مه پیش در این ملک خراب
 نان سنگک که دگر پشمک و حلوا نشود
 نان از این تردتر و خوب تر و شیرین تر
 زحمت خواجه ی ما باید اخفا نشود
 این که طیبت بود اما به حقیقت امروز
 کرد کاری که برای نان بلوا نشود
 باز ما شکر و ممنونیم از شخص وزیر
کار ارزاق بدین سختی گویا نشود
شاه اگر محتکری چند به دار آویزد
دم نانوایی این شورش و غوغا نشود
 ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد
 به خداوند تبارک و تعالی نشود
 تا سیاست نبود در کار ،‌ این کار درست
غافل از گندم تا آخر جوزا نشود
 ما همین قدر ز ممتاز تمنا داریم
کار این لک فره یا بشود یا نشود
بس کن ایرج سخن از نان و ز جانان می گوی
 

 

بالای صفحه 

[newstyle/but.htm]