حسین منزوی


غزل 74

ما می توانستیم زیباتر بمانیم
ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم
 ما می توانستیم بی شک ... روزی ... اما
 امروز هم ایا دوباره می توانیم ؟
ای عشق ! ای رگ کرده ی پستان میش مادر
 دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم
 ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست
 از نیمه های خویش دور افتادگانیم
 با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید
ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم
 چون دشنه ای در سینه ی دشمن بکاریم ؟
 مایی که با هر کس به جز خود مهربانیم
 سقراط را بگذار و با خود باش . امروز
 ما وارثان کاسه های شوکرانیم
 یک دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند
 ما عاشقان کوچک بی داستانیم


 

 

بالای صفحه