حسین منزوی


غزل 66

اگر چه خالی از اندیشه ی بهارنبودم
 ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
 یقین نداشتم اما چرا دروغ بگویم
 که چشم در رهت ای نازنین سوار نبودم ؟
به یک جوانه ی دیگر امید داشتم اما
 به این جوانی دیگر ، امیدوار نبودم
 به شور و سور کشاندی چنان مرا که بر آنم
 که بی تو هرگز از این پیش ،‌سوگوار نبودم
 خود آهوانه به دام من آمدی تو وگرنه
من این بهار در اندیشه ی شکار نبودم
 تو عشق بودی و سنگین می آمدی و کجا بود
 که در مسیل تو ، ای سیل بی قرار نبودم
 مثال من به چه ماند ؟ به سایه ای که چراغت
 اگر نبود ،‌ به دیواره های غار نبودم

 

 

بالای صفحه