حسین منزوی


غزل 46

ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیران
 افشانده شرف ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگار
 آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
 ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران
 ای جوهر سرداری سرهای بریده
 وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
 خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
 آن شب چه شبی بود که دیدند کوکب
نظم تو پرکنده و اردوی تو ویران
 و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
 تا شام شدی قافله سالار اسیران
 تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
 باید که ز خون تو بنوشند کویران
 تا اندکی از حق سخن را بگزارند
 باید که ز خونت بنگارند دبیران
 حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است
 ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران

 

 

بالای صفحه