حسام حسامیان


حالا که نیستی

توی دنیایی که مات و تار و مُردَس
توی این شب که دل از همه آزُردَس
یادمه میشد بشینیم پای هم تا صبح فردا
پای این دل که حالا تیکه و خُردَس

حالا که نیستی نگاهام
خسته و کوفته به در مونده
اسم زیبا و قشنگِت
مثل گل واسم مُعَطَّر مونده

تو دل ِ این لحظه ها یه تازیانه
خاطره ها رو واسم کرده بهانه
میخورم شلاقتُ تا دَم ِ آخر
آخ که چه دلسرد و بی رَحمه زمانه

با چهره ای غم زده تو ی خونه
داره واسه مسافرش میخونه
خاطره چیست؟ فراموشی چه سخته!
چرا دِلِش همیشه فکر اونه؟
 

بالای صفحه