حالی که هستم
چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستن
با همان بالهایی که دیگر ندارم
خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند
پروانه نیستم هنوز
چه
خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب
اما
پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی :
" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "
دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟
می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است
می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک
دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیل خیال و خاطره و امید
سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
... با یادگارهای هفت
دلم نمی آید
تنهایش رها کنم
و
چشمانش را خون گریه نثار
اما
مردی و عهدی
و
دلی که یارای دوری اش نیست
راستی
...اگر
...
بماند برای مجالی دیگر
شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...
طلوع کن ای آخرین غروب
|