آوای آزاد »  شاعران » حامد تقدسی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آن لحظه که ارتفاع دیدم

شب بود و هزار فکر و سودا
دلواپسی یک دل شیدا
خاموشی رنگ های خسته
از دست طلوع مهر فردا


من بودم و یک بغل ترانه
زندانی خلسه های خانه
وق واق سگی سر جنازه
فریاد بلند یک ترانه


ابری و مه ای وجای خالی
اندیشه پرواز خیالی
مرگیدن لحظه های تکرار
عاشق شدن یک گل قالی


ناگاه یکی میان ما گفت
پرواز ... که این دلم برآشفت
گفتم به کدام خاک خسته
انگشت نشان گرفت و اینچنین گفت


پرواز با تو باید
گر پر شکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پایان به هر کجا باد


رفتم به قمارگاه دیروز
خلوتکده غروب هر روز
عاشق شدم و هزار امید
بردم به امید بخت دلسوز


دیدم که جماعتی نشسته
در پای قمار نیم بسته
مست از خبر برگ برنده
شاد از ورق رو نگشته


نومید شدم از آنچه دیدم
رفتم وهزار بد شنیدم
اما ته دل چه شاد گشتم
آن لحظه که ارتفاع دیدم


بالاتر از آن ستاره رفتم
رفتم و هزار باره رفتم
آنقدر که شط مرا صدا زد :


یاد آر ز شمع مرده یاد آر



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009