بیدل ، همچون شب میلاد
زیر پاهایم برف
روبرویم خورشید
در دلم خاطره ای
از ته دل خندید
گفت با من که نگرد
دلت این جاها نیست
شاید آن را یک دوست
عاشقانه دزدید
گفتم این هست محال
من و دل ، این همه دور ؟
ساز ، ناکوک و نوا
خارج از کنج امید ؟
گفت شاید مرده است ...
یا سفر رفته دلت
یا که همچون این برف
به دل خاک خزید ...
گویه از من ، هیهات
...
و در این شام نخستین گریه ،
به گواهی وجودی که دلش دیگر نیست ،
می زنم با همه ی واژه به طبل انکار ...
که دلم هست ... نمیرد هرگز
چقدر بی خبرم در شب میلاد ... چه حیف ...
نکند باز لب شط رفتی ...
ای دل ...
بی تو مردابم.
باز آی ...
|