پاییز ، سرد
چه غربت باری ای پاییز
صدایت رنگ اندوه است
دلم را مست غم کردی
ولی من دوستت دارم
در این شب های پر آشوب
که بر جانم به جز اندوه
فقط تصویرها مانده ،
عجب بی مهری ای پاییز
ولی من دوستت دارم
من این سو خفته بر تختی
کنارم دیگران خفته
هزاران چشم ، بارانی
کمی آنسوتر از فریاد
ز مویه ، موی ، آشفته
ولی من دوستت دارم
سفر در پیش و من بی تاب...
کمی آنسوتر از دیوار ،
عبث این التماس من
خدای خسته را تا سر
برآرد شهریار از خواب ...
دلم مشکی به تن دارد
ولی من دوستت دارم
به دل تشویش بعد از من
که یاران را خداحافظ ...
مبادا بشکند سوگند
مبادا شعر ، بی حافظ
مبادا حوض من بی آب
مبادا شام بی مهتاب
مرا نومید می خواهی ...
ولی من دوستت دارم
در این طوفان ، من و فریاد
که پاییزم ببرد از یاد
برفت از یاد آذرها
و این شب های تاریکم ،
نیامد عطر آن لیمو
چنینم ، چشم ها بی سو
چنین از داغ و از اندوه
جنون کردی به جام من ...
ولی من دوستت دارم
کمی تشویش
و یک دنیا نمی دانم...
گمانم ترس ،
ولی زنجیر خونین تعلق ها دگر باز است
مرا آن دل که بر دریا زنم ،
دیگر ،
هست.
و می خوانم همین حالا ،
که هرکس دل به دریا زد ، رهایی یافت
با تو ، حکایتی دگر... همیشه.
|