شهیدان
فریضه گشته عزای دلاوران دیگر
بگو چگونه نگریند مادران دیگر
شب نظاره سحر شد-طلوع بی معناست
به خون نشسته چو خورشید خاوران دیگر
درخت معجـزه خشکانده ریشه داران را
کجـا دخـیل ببنـدند دیگــران دیگــر
ببین ز شومی تقدیرچون یکی شـده اند
کلاه خواســتگان و سـرآوران دیگـــر
چه لکه ایست ز سرخی که هیچ شسته نشد
به هفـت آبـی دریای بیکــران دیگــر
یقین ماست چنان پیکری فتاده به خاک
که مثله گشـته به کفـران کافران دیگر
صدای ماست که بعد از هزاره آمده است
به گـوش طایـفه مـردگان گران دیگــر
چه قصه ایست که یوسف به چاه مانده هنوز
و ســـو نمانده به چشـم برادران دیگــر
به حکــم تازه تورات اقتـدا کرده است
رسول نیل به چــوپان بز چـران دیگــر
میان مزرعه هر جا سری به سرداریست
و داس گشته دو دست درو گران دیگر
و ثبت می شودآخرکه هیچ کاری نیست
میان سر سبکان و گران ســران دیگــر
حـریم کوچک و تاریک استجابت نـور
از این ضریح شکسته مرا مران دیگــر
که بعداز این همه گویی دخیل می بندند
به زیر پای تو خورشـید باوران دیگــر
|