گنجشک های تا همین دیروز در آواز
انگور ها از شاخه های کهنه میریزند
دیگر نمی خواهند با لبها بیامیزند
گنجشک های تا همین دیروز در آواز
امروز روی شاخه ها یک حرف نا چیزند
از هرم تابستان نگاه کوچه ها پر نیست
از بسکه با شهریور اینجا گلا ویزند
خورشید کم رنگیست سهم روزها کم کم
این آخرین لحظه ها از بغض لبریزند
با شیب تند و سرکش از تقویم می افتیم
در فصلهای نا شناسی که غم انگیزند
ای کاش از ته مانده های پیر تابستان
مرداد ها و تیر های تازه برخیزند
دلواپسم من برگهای باغ را اما
مردم همه چشم انتظار باد پاییزند
|