هاله جهان پیکر


ابر پاییز

ابرای خسته و درمونده پائیز
روی سینه اش میشینن
زخمای بزرگ کوه و
روی سینه اش میبینن
دلشون می خواد ببارن
روی سینه اش سر بذارن
بذر خوشحالی بکارن
اما کوه فکر کویره
که زتشنگی میمیره
پیش خورشید اون اسیره
راه دوری پیش روته
نکنه تو راه بمونی
دشت تشنه تو رو می خواد
تو باید اینو بدونی
تو باید اینو بدونی
که باید اونجا بباری
رو لب خشک شقایق
اشکاتو تو جا بذاری .

 

بالای صفحه