خورشید
نشسته خنجر کینه به مردی
که زانو کی زد او جز پیش معبود
بجز آن لحظه ی وصل و رسیدن
تمام عمر خود یکدم نیاسود
چو خنجر می شکافد فرق خورشید
هزاران پاره می گردد گل نور
فلک پر می شود از صد ستاره
زنورش چشم ظلمت می شود کور
ز او هر شاخه چیدند و بریدند
بجز صبر و صلابت ز و ندیدند
گل یکدانه اش ساقه شکستند
چو بیعت با رسول حق گسستند
خموشی پیشه کرد آن سرو آزاد
نزد حرفی از آن نیرنگ و بیداد
سپردش حرف دل در چاه خاموش
نخواندش جز به گوش بسته ی باد .
|