بی بی
میون طاقچه نشسته
با دو چشم پیر و خسته
میون یه قاب کهنه
لب قصه اش دیگه بسته
چارقدش پر از گل ناز
تو چشاش یه عالمه راز
انگاری میخواد هنوزم
بکنه یه قصه آغاز
رو شیار گونه ی اون
خاطراتش شده پنهون
زنده میشن جون میگیرن
همه قصه های بیجون
ساعت پیر رو طاقچه
وقتی اون رفت بیصدا شد
از شب و روزا و هفته
فکر اون دیگه جدا شد .
|